جلایریان
جَلایِریان، یا ایلکانیان، سلسلهای از امیران قدرتمند اواخر عصر ایلخانان که از 740 تا 836 ق / 1239 تا 1433م بر عراقین و آذربایجان فرمان راندند. جلایریان اصلاً از طوایف همسایۀ مغولها بودند که طی یورشهایی یکی از اجداد چنگیزخان را به قتل رساندند و در قلمرو او به تاخت و تاز برخاستند. چندی بعد قایدوخان آنها را سرکوب کرد و در زمرۀ بردگان وابسته به طایفۀ خود «قیات» درآورد (رشیدالدین، 1 / 47-48، 175-176). این شیوۀ رایج البته مانع از پیشرفت سیاسی و اجتماعی قوم مغلوب و بَردهشده نبود (تسف، 195-196)، چنانکه جلایریان به سبب تواناییهای خود بهتدریج موقعیت مناسبی به دست آوردند و به خصوص در پی همکاری با چنگیزخان در ایجاد وحدت میان تیرههای طایفۀ قیات، اعتبار و اهمیتی روزافزون یافتند (رشیدالدین، 1 / 47-49). به گزارش رشیدالدین طایفۀ جلایر به 10 تیرۀ بزرگ که هر کدام در روزگار او بسیار نیرومند بودند، تقسیم میشد (1 / 48).
نخستین شخصیت جلایری که در روزگار چنگیز، منصب عالی نظامی یافت، موقلی کویانگ نام داشت. در ماجرای یورش مغولان به ایران بلانویان و جوجی ترمله دو تن از امرای جلایری در دستگاه چنگیز صاحب مقام بودند. بعدها در روزگار ایلخانان نیز چند تن از امرای بزرگ جلایری شهرت یافتند (رشیدالدین، 1 / 48-49، 51-52؛ بیانی، 6): ایلکای نویان پسر جوجی ترمله با عنوان «امیر بزرگ»، هلاگوخان را در یورش به ایران همراهی میکرد و فرزندان و نوادگان او نیز همه در دستگاه ایلخانان مقامها و منصبهای بزرگ یافتند (رشیدالدین، همانجا؛ اقبال، 213؛ بیانی، 5-6). آقبوقا پسر ایلکای در روزگار ایلخانی احمد تکودار، ارغون و کیخاتو از فرماندهان بزرگ بود و نفوذ بسیار داشت، اما در جریان کشمکش میان بایدو و کیخاتو، چون طرفدار کیخاتو بود، پس از قتل کیخاتو (694 ق / 1295م)، او را نیز کشتند (قزوینی، 257)؛ با این همه، پسر او امیر حسین به سبب لیاقت نظامی و استعداد سیاسی در دستگاه سلطان محمد خدابنده و سلطان ابوسعید از امرای معتبر به شمار میرفت، چنانکه سلطان محمد خدابنده او را به حکومت اران منصوب کرد (حافظ ابرو، ذیل ... ، 105) و ارغونخان دختر خود را به همسری او درآورد و امیرحسین به این سبب به دریافت لقب «گورکان» (داماد) مفتخر گردید (نطنزی، 163؛ قزوینی، همانجا). در 718ق / 1318م به دستور سلطان ابوسعید، شورش شاهزاده یسور مغول در خراسان را سرکوب کرد و خود به حکومت این ولایت منصوب شد (حافظ ابرو، همان، 151-158؛ عبدالرزاق، 64-71، 78-85).
دولت جلایریان با کوششهای پسر او، شیخ حسن پای گرفت، دوران فعالیت شیخ حسن جلایری با قدرت یافتن شیخ حسن چوپانی مقارن بود و چون این دو غالباً با یکدیگر در جنگ و ستیز بودند، مورخان و نویسندگان، امیر جلایری را «حسن بزرگ»، و رقیب چوپانی او را «حسن کوچک» خواندهاند (حافظ ابرو، همان، 197، زبدة ... ، 1 / 58، 134-135؛ قزوینی، 253-254؛ میرخواند، 5 / 4409؛ اقبال، 353). شیخ حسن بزرگ از سوی مادر که دختر ارغونخان بود، به ایلخانان نسب میبرد (حافظ ابرو، ذیل، 186) و خود نیز با بغداد خاتون دختر امیرچوپان ازدواج کرده بود (میرخواند، 5 / 4361)؛ اما این ازدواج نافرجام که به زودی به جدایی انجامید، موجب تبعید او به ارزنجان توسط سلطان ابوسعیـد شد (برای تفصیـل ماجرا، نک : عبدالرزاق، 92-93، 126؛ حافظ ابرو، همان، 163-164، 170-183،186؛ خواندمیر، 3 / 209؛ میرخواند، 5 / 4361-4362، 4393؛ اهری، 156). با این همه، شیخ حسن بزرگ باز مورد توجه قرار گرفت و حکومت آسیای صغیر یافت (733ق / 1333م) و تا درگذشت سلطان در 736ق بر همین منصب بود (حافظ ابرو، همان، 187؛ میرخواند، 5 / 4394).
پس از مرگ ابوسعید، شیخ حسن بزرگ به سبب پیشینۀ ممتاز خاندانی، نقشی بزرگ در جریانات سیاسی و نظامی عصر برعهده گرفت. در واقع مرگ ابوسعید کشمکشهایی خونین بر سر ایلخانی و سلطنت در پی داشت. پس از ماجراهایی که به شکست و خلع آرپاخان (ه م) و قدرتیابی تیرۀ اویرات مغول به سرکردگی امیرعلی پادشاه و ایلخانی موسىخان، نوادۀ بایدو انجامید، برخی از امرا و سرکردگان مغول همچون حاجی طغای حاکم ارمنستان درصدد براندازی امیرعلی و اویراتها برآمدند و شیخ حسن را نیز با خود همداستان کردند. شیخ حسن برای اثبات مشروعیت اقدام خود، یکی از نوادگان هلاگو را از تبریز بیاورد و به عنوان ایلخان معرفی کرد. آنگاه امیرچوپان و امیر سیورغان پسر ساتیبیگ را با خود همراه ساخت و به پیکار امیرعلی پادشاه روانۀ تبریز شد و اویراتها را در هم شکست (ذیحجۀ 736) و امیرعلی را به قتل آورد (حافظ ابرو، ذیل، 1970، زبدة، 1 / 60؛ میرخواند، 5 / 4409-4411).
این پیروزی که موجب چیرگی شیخ حسن و گسترش قدرت او شد، مخالفت برخی از امرای بزرگ چون طغاتیمور را برانگیخت. اینان برضد او همداستان شدند و به آذربایجان یورش بردند (حافظ ابرو، ذیل 200، زبدة، 1 / 65) و سلطانیه را گرفتند. شیخ حسن از ساتی بیگ و سیورغان کمک گرفت و در حوالی مراغه به جنگ ایستاد. پیکار یک ماه دوام یافت تا سرانجام طغاتیمور و برخی دیگر از امرای خراسان و خوزستان، خسته و فرسوده گریختند و برخی چون موسىىخان به قتل رسیدند (حافظ ابرو، همان، 1 / 66-67؛ خواندمیر، 3 / 226-227؛ میرخواند، 5 / 4412).
در این ایام، تیمورتاش چوپانی پس از ماجراهایی به مصر پناه برد، ولی به دستور ملک ناصر محمد بن قلاوون به قتل رسید؛ اما پسرش شیخ حسن کوچک برای بهرهبرداری از احوال پریشان و تحصیل قدرت، غلامی به نام قراجری را که شباهت بسیار به تیمورتاش داشت، به عنوان پدر خود معرفی کرد و به شیخ حسن جلایری نیز اطلاع داد. ظهور تیمورتاش دروغین و توفیق او و شیخ حسن کوچک در جلب نظر امرای بزرگ، وحدت نیروهای متحدی را که شیخ حسن جلایری ایجاد کرده بود، درهم ریخت و ساتی بیگ و امیر سیورغان و پیر حسین چوپانی از گرد او پراکنده شدند. شیخ حسن جلایری که قصد مقابله با تیمورتاش دروغین داشت، ناچار به تبریز گریخت (حافظ ابرو، ذیل، 202-203، زبدة، 1 / 68-70؛ خواندمیر، 3 / 227؛ میرخواند، 5 / 4412-4416).
از سوی دیگر به زودی میان شیخ حسن چوپانی و تیمورتاش دروغین نزاع درگرفت و شیخ حسن به گرجستان رفت و ساتیبیگ، بانوی قدرتمند مغول و دختر اولجایتو، را به ایلخانی برداشت. تیمورتاش دروغین که خود را بیرقیب و قدرتمند میدید، روی به تبریز نهاد، اما شیخ حسن جلایری او را در هم شکست و گریزاند (حافظ ابرو، ذیل، 203-206؛ فصیح، 3 / 56). شیخ حسن چوپانی نیز چون قصد تبریز کرد، شیخ حسن جلایری به قزوین عقب نشست و آذربایجان به دست حسن چوپانی افتاد. چندی بعد میان این دو صلح شد و امیرجلایری به سلطانیه و توابع آن اکتفا کرد (حافظ ابرو، همان، 204).
در این زمان بیش از 10 خاندان حاکم بر نقاط مختلف ایران، فرمان میراندند و پریشانی و هرج و مرج سیاسی همه جا حکمفرما بود. هر یک از این حاکمان برای توسعۀ قلمرو خود و سرکوب رقبا میکوشیدند با یکدیگر بر ضد دیگری همپیمان شوند، یا متحد نیرومندتری بیابند. شیخ حسن جلایری که ناچار با حسن چوپانی صلح کرده بود و میدانست به زودی مورد هجوم او قرار خواهد گرفت، پیشدستی کرد و طغاتیمور، حاکم مازندران و بخشهایی از خراسان را به تصرف آذربایجان و عراق عجم برانگیخت و او را پادشاه خواند. طغاتیمور نیز در رمضان 739 روی به عراق عجم نهاد، اما میان شیخ حسن جلایری و خواجه علاءالدین محمد وزیر طغاتیمور، بر سر مالیاتبندی وزیر بر قلمرو امیر جلایری اختلاف پیش آمد (عبدالرزاق، 172-173؛ فصیح، همانجا؛ میرخواند، 5 / 4417؛ خواندمیر، 3 / 228؛ اهری، 167).
شیخ حسن کوچک که یارای مقابله در خود نمیدید، به نیرنگ برخاست و نخست طغاتیمور را با خود همراه کرد و آنگاه نامۀ پیمانشکنی او را برای شیخ حسن جلایری فرستاد و به این شیوه اتحاد آن دو را به هم زد. چندی بعد شیخ حسن جلایری باز به کوشش برخاست و شاهزاده جهان تیمورخان، از نوادگان اباقاخان را بهسلطنت نشاند (ذیحجۀ 739 / ژوئن 1339) و پس از تدارک سپاه، در زمستان همان سال خوزستان، عراق عرب و دیاربکر را تصرف کرد (حافظ ابرو، زبدة، 1 / 75-77؛ خواندمیر، 3 / 228-229) و روی به شیخ حسن چوپانی نهاد. چوپانیان به پیکار آمدند و شیخ حسن بزرگ را درهم شکستند و او را به بغداد فراری دادند. پس از این شکست شیخ حسن جلایری، شاه دستنشانده را برانداخت و از ذیحجۀ 740 خود رسماً زمام امور عراق عرب، خوزستان و دیار بکر را به دست گرفت (حافظ ابرو، ذیل، 208-209؛ اهری، 168-169). آنگاه بر آن شد تا متحدانی نیرومند در برابر چوپانیان بیابد؛ از اینرو، با شماری از امرای آسیای صغیر و دیاربکر با ملکناصر، فرمانروای مصر متحد شدند. این اتحاد موجب تحریک چوپانیان و لشکرکشی حسن چوپانی به دیار بکر شد. چون سلطان مصر نیز کمکی نکرد، چوپانیان بخشهای بزرگی از این دیار را ویران کردند؛ ولی سرانجام شیخ حسن بزرگ جلو آن تهاجم را سد کرد (اقبال، 355-356).
چندی بعد حسن کوچک چوپانی طی ماجرایی به قتل رسید (رجب 744) و برادرش ملک اشرف در تبریز شاهزادهای مغولتبار به نام انوشیروان را بر تخت نشاند و خود سر رشتۀ امور را به دست گرفت (اهری، 169-170؛ حافظ ابرو، همان، 222-224؛ زینالدین، 32-33، 35-36).
در دورۀ ملک اشرف نزاع و رقابت میان جلایریان و چوپانیان تشدید شد. در 747ق / 1346م، ملک اشرف لشکر جلایریان را شکست داد و از کردستان تا حدود بغداد آنها را عقب راند (اهری، 170-173). آنگاه در اوایل بهار 748ق از قراباغ روی به بغداد نهاد. شیخ حسن جلایری به پیشنهاد و اصرار همسرش دلشاد خاتون و برخی از سردارانش، بغداد را مستحکم کرد و آمادۀ دفاع شد و ملک اشرف را وادار به عقبنشینی نمود (حافظ ابرو، همان، 226-227؛ عبدالرزاق، 250-251؛ اهری، 173؛ فصیح، 3 / 74).
پس از آن ملک اشرف در آذربایجان استقرار یافت و شیخ حسن جلایری نیز تا چند سال بعد که درگذشت (757ق / 1356م)، روزگار را در آرامش سپری کرد و به استقرار بنیادهای دولت همت گماشت (اهری، 175؛ میرخواند، 5 / 4446).
پس از شیخ حسن پسرش معزالدین اویس سر رشتۀ کارها را به دست گرفت. او از مشهورترین فرمانروایان جلایری است. از مهمترین حوادث این ایام، باید به تصرف آذربایجان و موغان به دست سلطان اویس، مداخلۀ نافرجام او در امور فارس، شورش بغداد و استیلای مجدد جلایریان بر عراق عرب، سپس شروان و دربند و باکو، سرکوب امیرولی و تصرف ری اشاره کرد (نک : ه د، اویس جلایری). سلطان اویس سرانجام در جمادیالآخر 776 / نوامبر 1374 در تبریز درگذشت.
سلطان اویس پیش از مرگ، پسر دوم خود سلطان حسین خردسال را به جانشینی برگزید و امرا و سرداران خود را به حمایت از او توصیه کرد. پس از مرگ اویس اینان برای رهایی از دعویهای حسن، پسر مهتر اویس، او را به قتل آوردند و حسین را بر تخت نشاندند (حافظ ابرو، زبدة، 489، 490).
سلطان حسین در بهار 777ق، برای دفع شورش ترکمانان قراقوینلوها به رهبری قرامحمد و بیرام خواجه که آذربایجان را مورد تهدید قرار داده بودند، به طرف وان لشکر کشید و قلعههای مستحکم آنان را فتح کرد. قرامحمد به دنبال شکست سنگین از آل جلایر، اطاعت مجدد از ترکمانان را نسبت به سلطان حسین با تقدیم هدایای بسیار اعلام کرد (حافظ ابرو، همان، 1 / 526-527؛ میرخواند، 5 / 4461؛ سومر، 60؛ میرجعفری، 275). چالش بزرگ دیگر سلطان حسین، مقابله با فزون خواهی آل مظفر بود؛ پس از مرگ ناگهانی شاه محمود مظفری داماد سلطان اویس که داعیۀ میراث داری او را داشت، شاه شجاع به طمع به دست آوردن آذربایجان، به تبریز لشکر کشید و با شکست دادن سلطان حسین و عادل آقا در اواخر سال 777ق تبریز را به تصرف خود درآورد. شاه شجاع چون میدانست استقرار طولانی در تبریز خالی از دشواری نیست و آل جلایر از پایگاه عمیقی در این شهر برخوردارند و نیز به سبب هراس از دستهبندیهای سیاسی و رقابتهای شاهزادگان مظفری در فارس، به ناچار در 778ق از تبریز عقب نشست و به درخواست سلطان حسین برای صلح جواب مثبت داد (بیانی، 57، 58؛ حافظ ابرو، همان، 1 / 505، 506؛ زینالدین، 95، 96؛ کتبی، 104، 105).
چندی بعد سلطان حسین با شورش برخی امرا، و استیلای برادر خود شیخ علی بربخشهایی از عراق عرب (780ق / 1378م) روبهرو شد (حافظ ابرو، همان، 1 / 541-542؛ میرخواند، 5 / 4465-4468؛ نیز نک : سومر، همانجا). در این میان پیرعلی بادک، از امرای دورۀ سلطان اویس با شیخ علی متحد شد و بر بغداد استیلا یافت و هر دو تهدید کردند که با شاه شجاع برای تصرف آذربایجان و عراق همداستان خواهند شد (حافظ ابرو، همان، 2 / 571-572)؛ اما سلطان حسین و سردار نیرومندش عادل آقا در 782ق بغداد را گرفتند (همان، 2 / 570).
چندی بعد شاه شجاع به سلطانیه آمد. عادل آقا که پیشتر با او بر تصرف آذربایجان همداستان شده بود، از دعوت او پشیمان شد و همراه سلطان حسین به دفع امیر مظفری برخاست. پس از نبردهایی کار به مصالحه کشید و شاه شجاع بازگشت (همان، 2 / 571-572). اندکی بعد به درخواست امرای بغداد، شیخ علی و پیرعلی بادک این شهر را تصرف کردند و عراق عرب عملاً از دست سلطان حسین بیرون رفت. شاه منصور مظفری هم به ری یورش آورد و سلطان حسین بیشتر لشکریان خود را به دفع او فرستاد. در این میان سلطان احمد برادر دیگر سلطان حسین از فرصت استفاده کرد و تبریز را گرفت (784ق) و سلطان حسین را به قتل آورد. برادر دیگر او بایزید از بیم احمد به سلطانیه نزد عادل آقا گریخت (همان، 2 / 581-582؛ میرخواند، 5 / 4470-4472).
پس از هجومهای عادل آقا و سپس شیخ علی جلایری و پیرعلی به تبریز، سلطان احمد گریخت و به قرامحمد ترکمان پناه برد. قرامحمد پس از قراری که با سلطان احمد نهاد، دست به پیکار گشود و شیخ علی و پیرعلی و بسیاری از یارانشان را کشت و سلطان احمد وارد تبریز شد (حافظ ابرو، همان، 2 / 585؛ میرخواند، 5 / 4472-4473؛ سومر، 60-61؛ میرجعفری، 276). آنگاه پس از ماجراهایی با عادلآقا نیز صلح کرد و آذربایجان به سلطان احمد، و عراق عرب به سلطان بایزید تعلق یافت. سلطان احمد چندی بعد بغداد را هم تصرف کرد و نفوذ خود را تا خوزستان نیز کشاند (خواندمیر، 3 / 248؛ حافظ ابرو، ذیل، 274) و عادل آقا را که هنوز در اندیشۀ استقلال بود، گریزاند. چندی بعد هم سلطانیه را از دست بایزید، که به کمک شاه شجاع بر آنجا تسلط یافته بود، درآورد (همو، زبدة، 2 / 602، ذیل، 275- 276؛ میرخواند، 5 / 4475-4479؛ خواندمیر، 3 / 248-249).
در این وقت خبر یورش تیمور گورکانی به خراسان منتشر شد و رسولان او روانۀ تبریز و سپس بغداد شدند؛ درحالی که عادل آقا به تشویق تیمور همراه بایزید سلطانیه را گرفت و کوششهای سلطان احمد برای اعادۀ آن به جایی نرسید (شرفالدین، 1 / 283؛ حافظ ابرو، همان، 276-277؛ میرخواند، 5 / 4480-4482). از آن سوی توقتمیش خان، فرمانروای قبچاق که برای مقابله با تیمور متحدی میجست، کس نزد سلطان احمد فرستاد؛ اما رفتار وهنآور او سبب یورش خان قبچاق به تبریز (787ق)، و قتل عام مردم و ویرانی شهر شد (میرخواند، 5 / 4483-4484؛ حافظ ابرو، همان، 281).
سلطان احمد به بغداد گریخت و چند ماه بعد تیمور آذربایجان را تصرف کرد (شرف الدین، 1 / 389؛حافظ ابرو، همان، 286-89) و از سلطان احمد خواست به حضور آید. اگرچه امیر جلایری پاسخی توهینآمیز داد و خشم تیمور را برانگیخت (نوایی، 64-65)، اما چون پیروزیهای او را دید، کوشید تا دوستیاش را جلب کند، بیآنکه حاضر شود خطبه و سکه در بغداد به نام او کند (خواندمیر، 3 / 455). چون تیمور تقاضای او را نپذیرفت، سلطان احمد روی به عثمانیان آورد. سلطان مراد و ایلدرم بایزید هر دو از اتحاد با سلطان احمد استقبال کردند (نوایی، 25-27). در این وقت تیمور رهسپار بغداد شد. سلطان احمد به تدابیر دفاعی برخاست و سپس اموال و خاندان خود را در دژ النجق گذاشت و رفت (795ق). به رغم دفاع دلیرانه و سرسختانۀ التون، کوتوال این دژ، به سبب دشمنی و خیانت طاهر پسر سلطان احمد، تیمور سرانجام بر النجق و سپس بغداد مستولی شد و لشکر به تعقیب سلطان احمد فرستاد. سلطان احمد و یاران نزدیکش که نزدیک بود در کربلا گرفتار شوند، جان بهدر بردند و به مصر نزد سلطان برقوق گریختند (ابنعربشاه، 61-66؛ میرخواند، 6(1) / 4714؛ خواندمیر، 3 / 456).
چون تیمور بغداد را به سوی قبچاق ترک کرد، سلطان احمد به مدد سپاه مصر باز بر آن شهر استیلا یافت (میرخواند، 6(1) / 4832). در یورش 7 سالۀ تیمور به ایران، بغداد در 801 ق باز آماج حملات او قرارگرفت. سلطان جلایری این بار همراه قرایوسف ترکمان که از برابر تیمور میگریخت، به دربار عثمانی نزد ایلدرم بایزید پناهنده شد (نظامالدین، 245-246؛ شرفالدین، 2 / 259-268؛ ابنعربشاه، 170-173؛ میرخواند، 6(1) / 4947-4951؛ خواندمیر، 3 / 503، 504).
تیمور پس از لشکرکشی بـه شام، درصدد سرکوب بایزید ــ کـه در غیبـت او بـر آذربایجان تـاخت و تـاز کـرده بـود ــ برآمد و او را در حوالی انقره (آنکارا) درهم شکست. سلطان احمد و قرایوسف به مصر گریختند، اما سلطان فرخ از بیم تیمور هر دو را حبس کرد (خواندمیر، 3 / 567؛ ابنعربشاه، 177-190؛ هامرپورگشتال، 1 / 233-234، 266-270؛ سومر، 80). تیمور از سلطان فرخ خواست آن دو را به درگاه فرستد، ولی اندکی بعد به ناگاه درگذشت (شعبان 807 / فوریۀ 1405) و به این ترتیب دو امیر محبوس آزاد شدند و پس از ماجراهایی از مصر بیرون آمدند. سلطان احمد به سرعت آذربایجان را گرفت و چون خبر بازگشت تیموریان را شنید، به عراق رفت. آنگاه قرایوسف بر میرانشاه تیموری غلبه کرد و آذربایجان و اران را گرفت. او برای جلب نظر مردم این نواحی و شخص سلطان احمد، پسر خود پیربداق را که پسرخواندۀ سلطان احمد نیز بود، رسماً فرمانروای آذربایجان خواند. پس از آنکه علاءالدوله پسر سلطان احمد در پی مرگ تیمور از زندان سمرقند رهایی یافت، به جانب تبریز شتافت. قرایوسف در ابتدا با وی مدارا در پیش گرفت، اما با مشاهدۀ اقامت وی در میان کردان و نیز تلاش او در نزدیکی به تبریز، وی را دستگیر و در قلعۀ مستحکمی زندانی ساخت (حافظ ابرو، زبدة، 3 / 295، 296، میرخواند، 6(2) / 5211-5214، 5245-5249).
پس از آن سلطان احمد بهانۀ لازم را به دست آورد تا نیات خود را در حمله به آذربایجان عملی نماید. از اینرو، در ربیعالآخر 813 به تبریز لشکر کشید و این شهر را گرفت، اما به زودی از قرایوسف شکست خورد و دستگیر شد. قرایوسف نخست مکتوبی دالّ بر واگذاری حکومت تبریز و بغداد از او گرفت، آنگاه به قتلش آورد (میرخواند، 6(2) / 5249-5253).
اگر چه پس از این حادثه سلطان ولد پسر شیخ علی، برادرزادۀ سلطان احمد، مدتی به جنگ با شاه محمود پسر قرایوسف برخاست، ولی با قتل او و استیلای ترکمانان بر بغداد در 814 ق، دولت آلجلایر درعراق عرب و آذربایجان برافتاد. شماری از جلایریان به خوزستان رفتند و مدتی بر بصره، شوشتر و واسط حکم راندند؛ اما اینان نیز تا 836 ق به تدریج از میان رفتند (غفاری، 217؛ غنی، 398؛ اقبال، 464-465 بیانی، 109- 111).
مآخذ
ابن عربشاه، احمد، زندگانی شگفتآور تیمور (عجایب المقدور)، ترجمۀ محمدعلی نجاتی، تهران، 1339ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، از استیلای مغول تا اعلان مشروطیت، تهران، 1347ش؛ اهری، ابوبکر، تاریخ شیخ اویس، به کوشش وان لون، لاهه، 1373ق / 1954م؛ بیانی، شیرین، تاریخ آلجلایر، تهران، 1345ش؛ تسف، ولادیمیر، نظام اجتماعی مغول، ترجمۀ شیرین بیانی، تهران، 1345ش؛ حافظ ابرو، عبدالله، ذیل جامع التواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، 1350ش؛ همو، زبدة التواریخ، به کوشش کمال حاج سیدجوادی، تهران، 1380ش؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1353ش؛ رشیدالدین فضل الله، جامعالتواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، 1362ش؛ زینالدین بن حمدالله مستوفی، ذیل تاریخ گزیده، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1372ش؛ شرفالدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، 1336ش؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1372ش؛ سومر، فاروق، قراقوینلوها، ترجمۀ وهاب ولی، تهران، 1369ش؛ غفاری قزوینی، احمد، تاریخ جهانآرا، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، 1343ش؛ غنی، قاسم، تاریخ عصر حافظ ، تهران، 1321ش؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1341ش؛ قزوینی، یحیى، لب التواریخ، تهران، 1363ش؛ کتبی، محمود، تاریخ آل مظفر، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1364ش؛ میرجعفری، حسین، تاریخ تیموریان و ترکمانان، اصفهان، 1375ش؛ میرخواند، محمد، روضة الصفا، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، 1380ش؛ نطنزی، معینالدین، منتخب التواریخ، به کوشش ژان اوبن، تهران، 1336ش؛ نظامالدین شامی، ظفرنامه، به کوشش محمد احمد پناهی سمنانی، تهران، 1363ش؛ نوایی، عبدالحسین، اسناد و مکاتبات تاریخی ایران، تهران، 1341ش؛ هامرپورگشتال، یوزف، تاریخ امپراتوری عثمانی، ترجمۀ زکی علی آبادی، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، 1367ش.